
دو تا از بچه های گردان، غولی را همراه خودشون آورده بودند و های های می خندیدند. گفتم: این کیه؟ گفتند: « عراقی!! » گفتم: چطوری اسیرش کردید؟ می خندیدند، گفتند: « از شب عملیات پنهان شده بود. تشنگی فشار آورده با لباس بسیجی ها آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بود، پول داده بود!!! » اینطوری لو رفته بود. بچه ها هنوز می خندیدند!
منبع: کشکول دفاع مقدس ص104